یه شمع بود ویه گل سرخ یه حس خوب میونشون
یه دنیا رازو اشتیاق تو حرفا و کلومشون
طفلکی شمع قصه مون از عشق گل همش می سوخت
با مهربونی با امید چشم به گل خودش می دوخت
یه روز یه شاپرک اومد پر زد و رو گله نشست
شمعه نفهمید که چرا از شاپرک دلش شکست
شاپرکه گل رو که دید براش یه عاشقونه خوند
گل بی وفا شد و دیگه عهدشو با شمعه شکوند
گل دیگه شمعو نمی خواست دلش هوایی شده بود
دیگه به شمع نگاه نکرد چون دیگه عاشقش نبود
شمع اما دیگه سوخته بود
...